شروع می کنم با نام خدایی که منو راه می بره، برام حرف می زنه نشونه سر راهم می ذاره.
ولی من راه نمیام، صداشو کم می شنوم، نشونه هارو دیر پیدا می کنم.
یه جایی پیدام میشه که برای تشکر از نشونه هاییه که دست کم دو ساله برام گذاشته. اونوقتا کمتر بهش توجه می کردم و شاید مهم فرضشون نمی کردم. و این روزا کارم شده با خودم حرف زدن، امید دادن، دیدن روشناییها.
دارم پیچ جاده رو می بینم. بن بستی که فکر می کردم انتهای راهه اما، اون فقط یه پیچ تند جادس. که اگه با دقت و درایت اون پیچو رد کنم جاده حالا حالاها صافه.
ان شاء الله
دادا دمت گرم خیلی جالب بود
ممنون. قابل نداشت
زن رفیقم حامله بود .
یه روز رفتم پیش رفیقم دیدم پکره !
بش گفتم چته ؟
گفت جواب سونوگرافی زنم اومده !
گفتم : خب ؟
گفت : بچه دختره .....!!!!
'گفتم این که ناراحتی نداره
گفت : دختر اینجا دردسره
گفتم : چرا ؟
گفت : حالا امنیت نداره و یه روزی یکی دلشو میشکونه و اینا به کنار.... ! .
ولی پارک دوبلوشو چیکار کنم ؟
منم زدم زیر گریه و گفتم : اشکال نداره داداش خدا بزرگه !
[لبخند][نیشخند][نیشخند]